X
تبلیغات
عشق منهای وفا

عشق منهای وفا

ازش متنفررررررررررررررررم

نیازی بهت ن د ا ر م

+ نوشته شده در  92/09/26ساعت 21:5  توسط مهسان  | 

دلم تنگته

خدا ميدونم تنهام نذاشتي

ولي چرا نشون نميدي كه هوامو داريو حرفامو ميشنوي

چرا يه نفر خيلي بي اطلاع و بي دليل راحت بخودش اجازه ميده بگه: "يه دروغگويي بيش نيستي"

من دعاش ميكنم

هم خودشو هم مادرشو

مادرشو نديدم اما حس خوبي نسبت بهش دارم چون بچه اي مثل اون بزرگ كرده

صادق-بي ريا-...

+ نوشته شده در  92/02/20ساعت 20:0  توسط مهسان  | 

خدايا ديگه نميخوام خاطراتش بياد تو ذهنم

خواهش ميكنم

من الان متعلق به كس ديگه ايم

+ نوشته شده در  91/11/28ساعت 23:41  توسط مهسان  | 

تنهام

خیلیییییییییییییییییییییییییی تنها

+ نوشته شده در  90/01/15ساعت 21:11  توسط مهسان  | 

تفاوت عشق و دوست داشتن از نظر دکتر شریعتی

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .


عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

 


عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه هاهر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت :
كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .


عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ،
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
 

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد:
شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند .
 

عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
 

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيززنده و نيرومند مي ماند،
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است ، دنيايش دنياي ديگري است .
 

عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند .
دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد .
دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند .

 

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد.

 

 

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت 4:10  توسط مهسان  | 

خدا هم ترک ما کرده

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

کمي بي کس ،

کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ،

غريبي و جدايي هست..؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 23:55  توسط مهسان  | 

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

خط مي کشيد روي تمام سؤال ها

                         تعريف ها؛              معادله ها؛                 احتمال ها

خط زدبه روي شايد         

                                  واما                      وهرچه بود

                           خط زدبه روي قاعده ها                             

                                                                       ومثال ها

         خطي دگر کشيدبه     « قانون خويشتن »

قانون لحظه هاو                             زمان هاو                      سال ها

         از خود کشيد دست

                                    و به خود نيز خط  کشيد

يعني به روي دفتر خط ها               وخال ها

خط ها به هم رسيده

            و  يک  جمله  ساختند:

               """"""با عشق ممکن است تمام محال ها""""""

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 12:49  توسط مهسان  | 

عشق پنهان

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....

تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......

و تو آمدي.از دوردستها......

از سرزمين عشق......

تو مرا با عشق آشنا كردي.....

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........

تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي..........

با تو كامل شدم.......

با تو بزرگ شدم......

با تو الفباي عشق را اموختم.......

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

به تو و كلبه عاشمان باليدم.......

تو نيمه گمشده ام شدي........

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......

بدون تو دستم سرد است........

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان..........

مرو كه بي تو من هيچم.......

بمان با من.....

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

 

+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 22:20  توسط مهسان  | 

واسه تو

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

من مداد سیاه ، تو مداد سفید

من به برگ سیاه

تو به برگ سفید

در مجانب مرز نحس تا ابد

خطوط موازی کشید و کشید و ... کشید

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

بین مان خط مرزی ِپلید بود

و قرار دیدارمان

روی خط مرزی ِسیاه و سفید بود

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

این قانون هندسی ست:

خطوط موازی در ابد به هم می رسند

خدایا من و او ذره ذره تمام می شویم

به ابدیت چرا نمی رسیم؟

قلب عاشقمان را حراس نیستی خراش می کند

به ابدیت چرا نمی رسیم؟

بدن خسته مان را تراش نیستی تراش می کند

به ابدیت چرا نمی رسیم؟

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

از مدادهای رنگی کنارمان

که سالهاست تمام گشته اند

وجدا از هم کناری افتاده اند

می پرسیم :

تا ابد هنوزخیلی راه مانده است؟

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

آن مداد ها ولی مرده اند

به چشم بی فروغشان ولی

یک کلام سرد باقی مانده است:

«قوانین هندسی دروغ است»

«دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند»

«عاشقان بهم می رسند اگر خطا کنند!!»

ما ولی عاشقانه بی خطا رسم می کنیم

قوانین هندسی خدا کند به عهدشان وفا کنند

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 14:0  توسط مهسان  | 

دوست داررررررررررررررررررررررررررررم

 

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 2:19  توسط مهسان  | 

مطالب قدیمی‌تر