خدا ميدونم تنهام نذاشتي
ولي چرا نشون نميدي كه هوامو داريو حرفامو ميشنوي
چرا يه نفر خيلي بي اطلاع و بي دليل راحت بخودش اجازه ميده بگه: "يه دروغگويي بيش نيستي"
من دعاش ميكنم
هم خودشو هم مادرشو
مادرشو نديدم اما حس خوبي نسبت بهش دارم چون بچه اي مثل اون بزرگ كرده
صادق-بي ريا-...
+ نوشته شده در
92/02/20ساعت 20:0  توسط مهسان
|
خدايا ديگه نميخوام خاطراتش بياد تو ذهنم
خواهش ميكنم
من الان متعلق به كس ديگه ايم
+ نوشته شده در
91/11/28ساعت 23:41  توسط مهسان
|
تنهام
خیلیییییییییییییییییییییییییی تنها
+ نوشته شده در
90/01/15ساعت 21:11  توسط مهسان
|
+ نوشته شده در
87/09/01ساعت 4:10  توسط مهسان
|
مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ،
کمي بي کس ،
کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ،
خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن ،
غريبي و جدايي هست..؟؟؟

+ نوشته شده در
87/08/22ساعت 23:55  توسط مهسان
|

خط مي کشيد روي تمام سؤال ها
تعريف ها؛ معادله ها؛ احتمال ها
خط زدبه روي شايد
واما وهرچه بود
خط زدبه روي قاعده ها
ومثال ها
خطي دگر کشيدبه « قانون خويشتن »
قانون لحظه هاو زمان هاو سال ها
از خود کشيد دست
و به خود نيز خط کشيد
يعني به روي دفتر خط ها وخال ها
خط ها به هم رسيده
و يک جمله ساختند:
""""""با عشق ممکن است تمام محال ها""""""

+ نوشته شده در
87/08/18ساعت 12:49  توسط مهسان
|
تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......
تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........
تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......
و تو آمدي.از دوردستها......
از سرزمين عشق......
تو مرا با عشق آشنا كردي.....
با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي..........
با تو كامل شدم.......
با تو بزرگ شدم......
با تو الفباي عشق را اموختم.......
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
به تو و كلبه عاشمان باليدم.......
تو نيمه گمشده ام شدي........
حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....
حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......
بدون تو دستم سرد است........
بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......
به حرمت عشقمان...
به حرمت لحظات زيبايمان..........
مرو كه بي تو من هيچم.......
بمان با من.....
بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............
به وفايم ايمان داشته باش...............
تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

+ نوشته شده در
87/08/10ساعت 22:20  توسط مهسان
|
واسه تو
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
من مداد سیاه ، تو مداد سفید
من به برگ سیاه
تو به برگ سفید
در مجانب مرز نحس تا ابد
خطوط موازی کشید و کشید و ... کشید
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
بین مان خط مرزی ِپلید بود
و قرار دیدارمان
روی خط مرزی ِسیاه و سفید بود
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
این قانون هندسی ست:
خطوط موازی در ابد به هم می رسند
خدایا من و او ذره ذره تمام می شویم
به ابدیت چرا نمی رسیم؟
قلب عاشقمان را حراس نیستی خراش می کند
به ابدیت چرا نمی رسیم؟
بدن خسته مان را تراش نیستی تراش می کند
به ابدیت چرا نمی رسیم؟
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
از مدادهای رنگی کنارمان
که سالهاست تمام گشته اند
وجدا از هم کناری افتاده اند
می پرسیم :
تا ابد هنوزخیلی راه مانده است؟
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
آن مداد ها ولی مرده اند
به چشم بی فروغشان ولی
یک کلام سرد باقی مانده است:
«قوانین هندسی دروغ است»
«دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند»
«عاشقان بهم می رسند اگر خطا کنند!!»
ما ولی عاشقانه بی خطا رسم می کنیم
قوانین هندسی خدا کند به عهدشان وفا کنند



:::::::::::::::::::::::::::::::::::

+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 14:0  توسط مهسان
|
دوست داررررررررررررررررررررررررررررم

+ نوشته شده در
87/08/04ساعت 2:19  توسط مهسان
|
کفشهایت پر است از رفتن
مثل آدم بزرگها شده ای
تلخ، بی حوصله، عبوس
انگار تازه از خواب صبح پا شده ای
گفته بودی نمی شوی،اما... شدنش مثل آب خوردن بود.
تو نمی خواستی قبول کنی، آخرش مثل روز روشن بود.
گرچه روزی شکسته خواهی شد.مثل آینه سخت مغروری،
رو به رویم نشسته ای اما،مثل عکس گذشته ها دوری.
مثل روز قدم زدن در باد،
دست گرم تو دور گردن من
مثل روزی که صبر تو کم شد
مثل پاییز و قهر کردن من
مثل هر روز قصه گفتن من،از همان چیزهای تکراری
تلفن های بی دلیل و سکوت
روزهای سفید بیکاری
دور از این خاطرات غمگین شو
غرق در شروع و حال باش و برو
من امیدم به بازگشتن توست
تو ولی بی خیال باش و برو
+ نوشته شده در
87/08/02ساعت 1:5  توسط مهسان
|